تبليغاتX
بچه های گل با کلاشینکف های زورکی

بچه های گل با کلاشینکف های زورکی

سعید نورزوی

 . سعید نوروزی از 1999 تا 200ا در مرکز 19 با من بود . سعید افسر تمرین تیراندازی و مربی آموزش نظامی سلاحهای  سبک تمامی بچه های هنگ و یا میلیشیا بود . سعید نوروزی آدم بسیار ساده و پاکی بود  که با اولین بر خورد در دل بچه ها می نشست . بی ادعا بود و دو رو نبود که با چسبیدن به انقلاب مریم رده بگیرد.

 

سعید مربی من بود و در یک آسایشگاه با هم بودیم .  در ان دوران من فارسی را خوب بلد نبودم . آموزش سلاح برا ی من سخت بود. وی هر قطعه اسلحه را شماره گذاری کرده بود که من راحت تر یاد بگیرم .  سعید از خواب خود می گذاشت و به من درس فارسی می داد.

سعید فقط مربی نظامی نبود وی به من مهربانی و خیلی چیزهائی را انسانها بایدبلد باشند یاد داد . آن چیزی که رجوی آدم کش دوست نداشت ما یاد بگیریم تا انسان باشیم. رجوی آدم آهنی می خواست که با فرمان وی به انسانهای دیگر بدون چرا شلیک کند .  

سعید مریضی سختی داشت که باید معالجه می شد .  سعید هر چند روز به بیمارستان اشرف برده می شد و بستری می شد. و سعید خیلی عذاب کشید و لی رجوی هیچ گاه وی را برای معالجه دائمی به خارج نفرستاد در حالی که این امکان مثل اب خوردن بود .  در حالی که رجوی هزاران اروو خرج جراحی پوست مریم رجوی می کرد در حالی که می گفتند زیبائی ارزش نیست .  سعید همیشه با این بیماری در مقابله بود.

 

روز ی در اتاق کمد ها نشسته بود م و عکس های خانوادگی را بدور از چشم مسولین نگاه می کردم . سعید نوروزی ناگهان وارد شد . یک لحظه ترسیدم که من در موقع عمل ممنوعه نگاه کردن عکس پدر ومادر و خواهدر و برادرم مچم را گرفته بود .  حالا این آخرین عکس ها را هم از من می گرفتند.

ولی سعید با آرامشی در کنا ر من نشست و شروع کرد با من عکس ها را نگاه کردن . سعید بعد ا ز مدتی گفت : ممد- منم یک خواهری در کانادا دارم بنام سهیلا که خیلی دوستش دارم و دلم براش تنگ شده "  یاد سعیلا افتادم وقتی که از ترکیه به کانادا می آمدیم در فرودگاه هلند خواهرم گم شد ه بود خیلی  به پد و رمادرم کمک کرد تا خواهرم را پیدا کنند.

با سهیلا در تورنتو بودیم و رفت و آمد داشتیم و به همین دلیل هم عکس وی را داشتم و.  پریدم توی کمد از جاسازی عکس سهیلا را در آوردم و به سعید دادم. داشتم از سهیلا تعریف می کردم که دیدم سعید چهر ه اش عوض شد . در حالیکه به عکس خیره شده بود رفت توی هم . عکس را بهش دادم پاشد رفت بیرون.

 

سعید هیچگاه این  کار  من ( دیدن  عکس  خانواده ام را )  گزارش نکرد . بعد از آ ن هم چند باری با هم در مورد خاطرات مان صحبت کردیم  چون روی سعید خیلی تاثیر گذاشته بود .  با هم بودیم تا اینکه سعید به قرارگاه   رفت و من به قرارگاه 3 علوی . همدیگر را در برنامه های عمومی  ونشست رهبری چند باری دیدیم ولی امکان صحبت نبود .

مدتی بود از سعید خبری نداشتم تا اینکه در سال 2003 بود آمریکائیها به عراق حمله کرده بودند . یک ماهی از جنگ می گذشت . جلال تقی زاده گفت که کردها به بچه ها ی سازمان حمله کرده اند و ما سریع با چند تا جیپ و 20 نفر به آن محل رفتیم . 3 تا جیپ آنجا بود و یکی از آنها کاملا آتش گرفته بود . چند نفر از بچه های قرار گاه جلولا هم آنجا بودند . فرماند ه ام  مرا برای دیدبانی به بالای تپه مشرف فرستاد. پس از چند دقیقه جهانگیر جمالی  رانند ه تانگ من اومد وگفت چند تا از بچه ها شهید شده اند و اسمهای آنان را گفت . یکی از آنها سعید نوروزی بود.  ما با اینکه اولین اکیپی بودیم که به آنحا رسیدیم ولی جسد آنها را ندیدیم .

 

 حالم خیلی گرفته شده بود خاطرات من با سعید جلوی چشمم مانند فیلمی بسرعت می گذشت .  جرئت نمی کردم از فرماند ه ام در این  مورد سوالی بکنم که جنازه ها ی آنان چی شده ؟

 حمله کنند گان کی بودند ؟

و چطوری ما با این سرعت به آنجا رسیده بودیم نتوانستیم ردی از حمله کنند گان پیدا کنیم ؟ .   تا آنجا که می دانم هیچ گروهی هم مسولیت این حمله را به عهده نگرفت .

 در مسائل نظامی نباید سوالی می کردیم . هر چند در موارد دیگر هم سوالهای ما جوابی نداشت و توسط فرماندهان سرکوب می شد .  ولی این مورد کاملا قرمز بود .

 چندساعتی در آنجا بودیم تا اینکه بچه ها آمدند و ماشین سوخته را بکسل کردند .

 به محلمان بر گشتیم . کسی چیزی نگفت . مانند همیشه این قتل هم در سکوت بر گزار شد . پچ پچها  ادامه یافت.

بعد ا که به اشرف آمدم رفتم سر قبر سعید . قبرش ر ا بوسیدم . دلم تنگ شده بود شاید سرنوشت خودم را در قبر سعید می دیدم .   . نمی دانم  جنازه سعید اونجا بود یا نه .

الان هم دلم براش تنگ شده . برای خوبی هاش و افسوس وی از  داغ ندیدن خواهرش که 20 سال در دل نگهداشته بود .  

خون سعید نوروزی و آه خواهرانش دامن مجاهدین ور جوی را گرفته است .

روح سعید با دیدن حکم دستگیر ی 33 آدمکش منجمله رجوی که زنده نماند ه است تا جواب خون سعید را بدهد شاد شد ه است .

به خواهران نوروزی

دستتان درد نکند .  سعید به داشتن خواهرانی مانند شما افتخار  می کند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 6:1  توسط محمد محمدی  | 

بنام دوست که همه چیز از اوست

بنام دوست که همه چیز از اوست

سلامی دوباره به بزرگی قلب عاشقان

وبه یادآه مادران در انتظار کودکان در غربت و در اسارت

 

قبل از هر چیز لازم است در مورد تاریخ ها توضیح بدهم .

 

1. در بین مجاهدین در عراق دراشرف و در علوی و دیگر قرار گاهها ی آنها در عراق بدلیل اینکه همیشه یک فصل است تاریخ و روز در کل مفهوم نداشت تنها بر خی ازسرفصل ها مثل نوروزو 30 مهر بیاد آدم می ماند . یعنی مثلا در کردستان برف می آید و بهار می آید بنابر این تاریخ ها دقیق نیست . برا ی ما 5 شنبه خیلی مهم بود زیرا روز جمعه فرداش بود و ما می توانستیم تا ساعت 8- 9 صبح بخوابیم . ساعت مچی مفهومی نداشت زیرا در عین حالی که وقت بچه ها تا شب پربود ولی زمان در آنچا علافی و وقت کشی بود . فرماندهان و مسولان هم عموما در شبها تا دیر وقت جلسه می گذاشتند و روزها را می خوابیدند .  

 

 2. مجاهدین هر هفته و هرماه دسته بندی و نام گذاری ها را عوض می کردند . می گفتند برای مسائل امنیتی هست . الان که خاطرات را می نویسم و آنرا دوباره خوانی میکنم خودم مجبورم زمان زیادی بزارم تا تاریخ و نام را مطمن شوم . خواستم این دو نکته مهم را بدانید .

 

سال 2001 بود ما دوره ها ی سللاح های سبک را آموزش دیده بودیم . در مرکز19 یا هنگ پچ پچ راه افتاده بود که قرار ه بچه ها را به قرار گاههای مختلف تقسیم کنند .

خبر در بین تشکیلات هیچوقت رسمی گفته نمی شد همه خبرها بصورت پچ پچ پخش می شود و مسولان سعی میکنند با گفتن اینکه چیزی نیست خبر را تکذیب کنند .

همه بر وبچه ها ناراحت شدند . نزدیک 5/1 سال بود که ما باهمدیگر بودیم تقریبا بچه ها ی از خارج ایران یعنی آمریکا و اروپا آمده بودند وهمسن و سال بودیم به هم عادت کرده بودیم . کلی خاطره با هم داشتیم . همدیگر را  می فهمیدیم و حرفهای مشترک با هم برای گفتن داشتیم  . حرفهائی که همه هم سن وسالهای ما در ایرا ن و کانادا با هم می زنند  راستش بعد از اینکه با رفتن من مخالفت شده بود دیگه پذیرفته بودیم که باید همین جا بمانیم و به همین دلیل هم از آنجا که بچه ها اکثرا ایدئولویک مذهبی  نبودند ( یعنی اهل نماز و روزه سفت و سخت نبودند – مثل همسن و سالهای داخل کشور و کانادا ) از زمان حاضر با توجه به محدودیت های اشرف حداکثر استفاده را می کردیم . ا زقرارگا ه های دیگر هم حرف های زیاد خوبی نشنیده بودیم .

. همه بچه ها دمغ شد ه بودند و سرها همه تو ی لاک خودمون رفته بود. حس وحالی نبود. یکهو بچه ها فروکش کرده بودند .

تا اینکه میترا باقر زاده  ما را برای تجمع در سالن فروغ جاودان صدا زد . میترا بحث " محفل " را که شعبه ای از سپاه پاسداران هست را باز کرد .

 

 در این جا لازم است برای کسانی که در تشکیلات مجاهدین در عراق نبود ه اند توضیح بدهم که محفل هر صحبتی که با دوستت می کردی باید به مسولا گزار ش می کردی . یک وقت حرفی  معمولی زده بودی و یا نظری بر خلاف فرماند ه ات داشتی و یا چیزی خواسته بودی مثلا دلت برای خانواده ات . برای خواهرت تنگ شده بود واین را به دوستت می گفتی ازنظر مجاهدین جرم بود و همکاری با سپاه محسوب می شد . من که ایران یادم نیست . 8 ساله بودم که ایران را ترک کردم ولی بابا اینا می گن که در انجا هم اگر علیه خمینی و یا آخوندها حرف می زدی ویا حق خودت را می خواستی و کسی راپورت تر ا می داد  اونوقت می شدی ضد انقلاب و ساواکی و می گفتن ارتباط با  مجاهدین داری و یک جوری سعی می کردند صدات در نیاد.  .

الان که در کانادا این مطالب را می نویسم می بینیم چه هردو طرف همه ما را سرکار گذاشته بود ند خودمان حالیمون نبود اونهائی هم که الام در اشرف مانده اند خودشان را به کوچه علی چپ می زنند شتر دیدی ندیدی .

میترا گفت گوشتان را بازکنید برادر مسعود هر چیزی که برای شما خوب باشد را انجام می دهد برا ی همین ما نباید در خودمان صحبت کنیم و پچ پچ کنیم .  متیرا که ناراحت و عصبانی بود گفت : اگر کسی بخواهدپچ پچی راه بیندازد و یا محفل بزند باهاش برخورد خواهد شد . وی روی این بحث خیلی تاکید داشت و انرا باز تر می کرد . بیشتر بچه ها متوجه حرفهای وی نمی شدند یعنی ارتباط حرف های دوستانه روز مره با سپاه را نمی فهمیدند آخه بچه ها میلیشیا بودیم و با سپاه مبارزه می کردیم پس شعبه سپاه یعنی چه ؟ همه به همدیگر نگاه می کردیم .

 

 البته اینروزها فرماندهان مجاهدین در اشرف زدن سیم آخر و محفل شده شعبه  وزارت اطلاعات. د رحالی که برخی از این افراد 20 سال هست که در اشرف بوده اند و از اشرف هم بیرون نرفته یعنی فقط برای عملیات رفته اند و این چند سال اخیر از آنجا بیرون نرفته اند .

تهدید های میترا که بر اساس سیاست چماق و حلوا بود تمام شد از بچه ها پرسید کسی سوال نداره ؟ رضا دائی بلند شد و پرسید: آیا خبر انتقال ما به قرار گاه های دیگر صحت دارد ؟

متیرا باقر زاده که خوب می دانست به دروغ گفت که هنوز معلوم نیست ولی مشا به آن مرحله رسیده اید که بتوانید مسولیتان را انجام بدهید . شما در این قرار گاه خیلی چیزها را یاد گرفته اید و لی عضو باشید .

 

علی باقر زاده بلند شدو گفت : ما در اینجا جا افتاد ه ایم و همدیگر را خوب میشناسیم و به هم قول داده ایم که با هم باشیم و کلک رژیم را بکنیم .

 

میترا باقر زاده جواب داد  معلومه که اینجا چیزی یا د نگرفته اید و در این مدت یک عالمه خواهر نسرین و مسولین بحث های مختلفی مصل بحث خانواده کرده اند که بتوانید رزیم را سرنگون کنید و خواهر مریم را به ایران ببرید . میترا در این پرسید : شما نمی خواهید خواهر مریم را به ایران ببرید . ؟ مگه شما به برادر مسعود قول نداده بودید که خواهر را به تهران ببرید . شما هها هنوز به هم وابسته هستید . خجالت داره و دستور دارد همه تناقضات خود رابنویسند. توی دلم به علی فحش دادم که این هم سوال بود کردی کارمان درآمد .

 

یاسر اکبری نسب گفت خواهر میترا من پیش محسن اکبری نسب می مانم برادرم هست ما ازبچگی پیش هم بزرگ شده ایم حتی در آلمان هم کسی نتواسنت ما را از هم جدا کند من ومسی ( محسن ) با هم بودیم . هنوز صحبتهای یاسر شهید تمام نشده بود که ریخت روسرش . یک مسول شروع کرد بقیه بچه ها برای اینکه نشان بدن که تنقض ندارند شروع به داد وبیداد کردن . 

 

هر وقت یاد یاسر و مظلومانه کشته شدن وی توسط مجاهدین می افتم خاطره آن روزها زنده می شه و دلم براش تنگ می شه. روحش شاد .  مسعود و مریم باید جواب خون یاسر را بدهند.

 

ته سالن نشسته بودم به این سیرک مسخره نگاه می کردم . از اینکه به قرار گاه های دیگه بروم حس خوبی نداشتم . میترا باقر زاده گفت : خانواده جلوی مبارزه را می گیره و دراین مورد روضه خوانی مفصلی کرد و سر و ته بحث را بست انوقت جوابی برای این کار سازمان و جدا کردن مانداشتم ولی الان می دانم که رجوی از بودن بچه ها و وحدت آنها وحشت داشت و سعی می کرد با جاسوسی و خبر چین کردن بچه ها امکان هر گونه استقلالی را از ما بگیرد .

و ما دوباره به اسایشگاه رفتیم . بچه ها همه ساکت بودند . همه ناراحت و دمغ بودند .

 

یک دلیل اصلی که بچه ها از رفتن به قرا رگاه های دیگر ترس داشتند خبر هایئ بود که در مورد آن قرار گاهها گفته می شد . مثلا آرش شفیعی که یکی دوسالی از ما بزرگتر بود و فرمانده بود و اصغر بابکان که از فرماندهان خوب و صادق د ر اشرف بودند که بچه ها هم به آنها احترام می گذاشتند و دوستشان داشتند . چون به بچه ها با خوبی و احترام بر خورد می کردند .بارها بطور غیر مستقیم به ما گفتند در قرا رگا ه ها ی دیگر مانند اینجا نیست که بچه  ها سالم باشند و مواردی از تجاوز جنسی گزار ش شده است . مثلا موردی را گفت که نیمه شب رفته بود به دست شوئی و دیده بود دو نفر دارند با هم سکس می کنند . همیشه از این موارد برای پچ پچ شدن بود.

 

  امیدوارم که این نوشته های من باعث دردسر برای این دو نشود و انها را به نشست نبرند و مجبورشان کنند به گناه خوب بودن و هشدار دادن به ما ، در میان جمع تحقیر شوند.

زودتر رفتم توی تختم و فکر می کردم رجوی   مرا از  خانواده ام جدا کردند حالا هم از دوستانم جدا می کنند . چرا ؟ من به آنها وابسته شده بودم . من که به غیر از آنها کسی را در اشرف نداشتم و رجو ی داشت دوستانم را ازمن می گرفت .

توی همین فکر ها بودم که خوابم برد. 

 

نیمه ها ی شب بود که با صدای جیغ و داد " ت " در آسایشگاه بلند شدم . " ت" یک بروبچه سفید روی ریزه ای بو د .

  فرخ سبز قبا گفت بچه ها بخوابید هیچ چیزی نیست و موضوع را خواباند .

صبح توی اسایشگاه داشتم با حمیدرضا صنوبری اسایشگاه را جارو می زدیم که گفت رضا –ص که از فرماندهان و ازاعضای مجاهدین بود شب گذشته قصد تجاوز به " ت "  را داشته است که خوشبختانه موفق  نشده بود .

رضا همیشه چند تا عکس از مریم را در جیب داشت . وی کشته ومرده مریم بود و بقول خودش انقلاب کرده بود .

" ت" مانند بقیه حوادث  جنسی در اشرف با کسی از موضوع آن شب صحبت نکرد  .

دیگر فرقی نمی کرد اشرف  هم برا ی میلیشیا امن نبود  .

  مسعود بخواب که انقلاب کرده های توو مریم   بیدارند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 5:56  توسط محمد محمدی  | 

letter to Canada Minister of Pubic sacurity

 

 

February 13, 2008

 

 

Mr. Stock WellDay

Canada Public Security Mminister

House of Commons

Ottawa, On K1A 0A6

 

 

Re: foiled terror attempt by Mojahedin khalgh against 2 Canadian citizens, Mustafa Mohammady and Mahbobeh Hamzeh, in Baghdad

 

Dear Mr.  Day

 

 I wish to draw your attention to the increasing threat against my parents Mustafa Mohammadi and Mahbobeh Hamzeh, who are currently in Iraq, by the Mojahedin Khalgh Organization, a.k.a. MKO.

 

My parents travelled to Iraq in November 2007 hoping to find a way to release my sister, Somayeh Mohammadi who has been kept in Camp Ashraf by MKO since 1998, and bring her back to Canada before some irreversible condition endangers her life and separates us for good. 

 

Since their arrival in Iraq and after their first public statement, about their intention of meeting with their daughter , Somayeh Mohammdy ,and uniting our suffering family after almost ten painful years, we have all become targets of despicable public allegations and defamations by the various mouthpieces of MKO.  In addition to that from their first visit to the location of American forces in charge of the notorious camp, known as TIPF, there was a physical attempt by the goons of MKO to kidnap my parents at gun point.  Though, by the interference of the Americans they did not succeed to carry on with their plan, which was reported to the Canadian Council Ms. Sonia Hooykaas at that time, they never stopped their death campaign against my parents.

 

The most recent incident took place on February 6, 2008 when the location of my parents’ resident, at Hotel Al- Mansour in Baghdad, was raided by the Iraqi police forces.  Though at the beginning my parents were under assumption that they were the target of the raid in total shock and disbelief they realized that they were yet the target of another assassination attempt organized by MKO. 

 

Based on the official police reports, also shared by the Canadian Council and other involved authorities, the two adjacent rooms to theirs were occupied by ten members of Iraqi police forces who were planning to murder them in the quiet of that night.  Since this Hotel has a tight security the presence of these forces seemed suspicious to the security forces and they arrested the group of ten by charge of a murder attempt.  During the primary investigations three of them were released based on their involuntarily involvement and the other seven confessed to being paid by MKO to carry on the heinous act.  Since that date my parents have been moved to an undisclosed location by the authorities and their communication with outside is being closely monitored, if ever any. 

 

As a Canadian citizen I ask you to employ every possible means to protect the life and safety of my parents who are also proud and law abiding Canadian Citizens.  I also urge you to expand the responsibility of these crimes to the Canadian chapter of MKO, unfortunately well known to some of our politicians and members of the government, and by imposing limitation on their bold activities inside Canada, prevent any harm from them coming to my family, I have young siblings here in Canada, and stop their harassments towards us.    Please help to restore the trust of an ordinary citizen to the system that we empower and relay on in every aspect of our lives. 

 

The Iraqi government since Iraqi authorities told my parents that the documents of the confessions of those involved in the MKO terror plot will be handed to Canadian government, therefore, we request you to for the copy of documents.

 

 

Looking forward to your response.

 

 

Sincerely,

 

 

Mohammad Mohammady

 

 

CC:  Persian and Canadian Media

       

 

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:54  توسط محمد محمدی  | 

نقش انگشت در سرنگونی رجوی

نشریه دروغ پرداز رجوی شماره 892 – می نویسد

 

"يكي از سندها مصطفي محمدي در اول آبان سال‌1376 به خط و امضاي خودش نوشته است: «بدين‌وسيله رضايت كامل خودم را جهت پيوستن دخترم سميه محمدي به مقاومت و ارتش آزاديبخش ايران اعلام مي‌دارم و از خداوند منان براي همه رزمندگان ارتش و دخترم كه افتخار همرزمي با مجاهدين خلق ايران را دارد، پيروزي را مسئلت دارم. با ايمان به سرنگوني رژيم ضدبشري آخوندي حاكم بر ايران ـ مصطفي محمدي».

 

 

رجوی و باند تبهکارش که  دشمن خداو خلق و خانواده  هستند در یک سند سازی آشکار دست خطی از محبوبه مادرمان ر ا تحت عنوان رضایت نامه همراه با دست خط پدرمان منتشر کرده اند نکته قابل توجه این است که تاریخ رضایت نامه یک سال بعد از رضایت نامه پدرمان یعنی در تاریخ 23 آبان 1377 هست .

چه شد ه محبوبه د رموقع اعزام سمیه در واشنگتن بوده است پس چرا در ان زمان امضا نکرده است . چه دلیلی داشته است که سال بعد آنرا امضا کرده باشد . مگر اینکه قصد سند سازی توسط باند جعال رجوی شده باشد.

 

در این نامه منتسب به محبوبه نه "بنام خدائی " ، نه بنام  " مسعود دجالی "  و نه بنام عفریته خونخواری –یعنی  مریم نامه شروع شد ه است  که در ادبیات فرقه رجوی عجیب بنظر می آید . فراموش نکنیم که  این محبوبه همانی است که چند سال بعد برای  دستگیری  عفریته جادو گر در سال 2003 دست به اعتصاب غذا می زند که کارش به بیمارستان کشیده می شود.

 

 جالب تر اینکه زیر امضا محبوبه و دست خط منسوب به محبوبه که متعلق به مادرما ن نیست انگشت هم  زده شده است که دیگر سند سازی رجوی تکمیل شده باشدو جای شکی باقی نگذارد . فی الواقع از کی تا بحال افراد با سواد انگشت می زنند این را فقط کسانی که مانند رجوی ما رمی کشند و انرا مار می خوانند می توانند توجیه کنند.

 

انتشار این سند توسط جنایتکاران ضد خانواده و مردم فریب رجوی و عمال چماقدارش بخوبی بیانگر این وا قعیت است که در آن سالها ما به رجوی اعتمادداشتیم و به همین دلیل جگر گوشه خود مان را که زیر سن قانونی بود برای بازدید به عراق فرستادیم . 

اگر خبر داشتیم که آنچه در عراق در پشت حصارهای جهل و خفقان اشرف 180 درجه با تشکیلات در آمریکا متفاوت هست تکه تکه هم می شدیم به این امر رضایت نداده بودیم و اتفاقا به همین دلیل است که بعد از دریافت واقعیت و شکنجه و بدرفتاری با محمد و سمیه چندین بار به عراق مراجعه کردیم تا

 آنا ن را که خودمان در اسارتشان بی نقش نبودیم و به همین دلیل هم در عذاب وجدان هستیم ، از اسارت آزاد کنیم .

 

این سند اتفاقا دلیلی بر کلاهبرداری و شیادی رجوی است  که از اعتماد ماو  دهها خانواده دیگر سو استفاده کرده است و از فرزندان ما سو استفاده کردند .

 

صحبت از معامله اقتصادی نیست صحبت از جان انسانهاست . صحبت از دخترمان سمیه است .

مردک دجال تو که گفتی دوماهه بر می گردی

تو که گفتی رژیم را در زمان خمینی سرنگون می کنی

 

تو که گفتی با مرگ خمینی رژیم فرو می پاشد

تو هزاران سند دروغگوئی داری و لی با وقاحت آنرا به روی خودت نمی آوری .

 

مردک دروغگو و شیاد سند سادگی ما را منتشر می کنی که ما اجازه داده بودیم جگر گوشه مان را برای اهداف خودخواهانه و شیطانی تو به دست رجوی گوشت خوار بسپاریم .

کدام عقل سلیمی باور می کند که جگر گوشه مان را به دست گرگ بسپاریم مگر اینکه گرگ در لباس میش آمده باشد .

و سالهاست که با پوست و استخوان دریافته ایم که رجوی گرگی بود که  جوانان بسیاری را به دام مرگ فرستاد.

 

کدام مرجع قانونی ؟

کدام  اخلاقی ؟

کدام قاضی ؟

و کدام وجدان آگاه و بیداری است که د رکنار عدالت خواهی ما برای سمیه و دیگر نوجوانان دراسارت رجوی گرگ سیرت  قرار نگیرد

 

وقتی که به ا عتماد ما خیانت شده است .

 وقتی که حرف رجوی  با عملش فرق می کرده است .

 وقتی که  رجوی و باند وطن فروش  وی بجای آزادی مردم ایران ، بر ضد آنان عمل کرده اند و از قربانی کردن فرزندان ما برا ی رسیدن به قدرت و معاملات کثیف سیاسی  واهمه ای نداشتند  

 

کدام انسان آزاد و شریفی است که این امضا را معتبر بشمارد .

 

و از همه مهمتر شما از کی اهل سند و قرارداد و احترام به آن شده اید . ؟

 

سمیه و محمدو 900 نوجوان دیگر  زیر سن بوده اند ، هر چند حضورشان فی النفسه  در عراق جرم نبوده است بلکه سفر آنان با برنامه قبلی برا ی نگهداری آنان و  آموزش نظامی آنان بوده است .

 از همه مهمتر عدم اجازه خروج  آنان در زمانی که خواستار خروج از اشرف و تشکیلات مجاهدین شده بودند

هم غیر قانونی و هم  ضد انسانی است .

 تو رجوی ترسوی بزدلی که شهامت رودرویی با نیروهای خودت را نداری چه برسد به پاسخ گوئی به این  سوالات که تورا در گورت هم رها نخواهند کرد . 

  

رجوی درمانده تر از همیشه ، در مردابی که صدام برایش تهیه کرده بود فرورفته و هر روز نیز فروتر می رود .

 

 

تا کی می توانید با دروغ و سند سازی و حقه بازی فرزندان ما را در زندان اشرف  در پشت حصار و سیم های خاردار نگه داریدَ که سمیه  اسیر فرقه  با افتخار می گوید  توسط آمریکا ئیان محافظت می شوند .

رجوی آنقدر ابله است که فراموش کرده است مگر آمریکا توانست شاه را نجات دهد

مگر شوروی توانست صدام را حفظ کند.

اگر با دروغ حکومتهای ضد مردمی می توانستند حکومت کنند ما همچنان در دوران ناصرا لدین شاه زندگی می کردیم .

 

حصار اشرف نه توسط نظامیان که با قلم و قدم پدران و مادران و خواهران وبراداران و دوستان بزودی فروخواهد ریخت.

سمیه در آن روز از اسارت فرقه  آزاد خواهد شد .

 

مصطفی - محبوبه -محمد

عدالت رجوی را محکوم خواهد کرد 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:50  توسط محمد محمدی 

نامه ای به دوستم محمد درکانادا :

 

نامه ای به دوستم محمد درکانادا :

دستتان درد نکند . آب در لانه مار و مور ریختید . کاری کردید که همه حشرات ازاشرف گرفته تا پاریس واروپا وکانادا از لانه ها یشان بیرون بزنند . واقعا پدرومادرت وخودت کاری کردید که به مخیله گند یده رجوی نمی رسید . تلاشی پر مخاطره ولی تحسین برانگیز . شکنجه گران  رجوی دربرابر کاری که شما می کنید. مجبور شدند واقعیت کثیف درونشان را برملا کنند. آنها اکنون مثل گرگهای زخمی که واپسین لحظه های خودشان را سپری می کنند . دست به هر کاری خواهند زد . که ا لبته بیشتر درلجن زار وسپتیک نابودی  فرو خواهند رفت. شما کاری کردید که سران آدمکش رجوی مجبور شدند . بین بد وبدتر . به اجبار یکی را انتخاب کنند . که درهر دوصورت چیزی جزاضمحلال درانتظارشان نخواهد بود . اکنون رجوی توسط شما کیش ومات شده است .

 نکته دیگر درباره ایرانی های که به شما مراجعه می کنند . چه با تهدید وچه با نصیحت کردن  . از شما می خواهند کوتاه بیائید . برای اینکه رژیم سواستفاده نکند. سایت طعمه را نیز تعطیل کنید . باید به آنها خاطر نشان کرد. اگر راست میگوئید . واگرنگران سواستفاده رژیم از تلاش این خانواده هستید . بیائید به طور رسمی وبا اسم ومشخصات وامضاء. ضمن محکوم کردن عملکرد رجوی دراشرف . که به وضوح استفاده اجباری از این خانواده زحمت کش  است . بیانیه ای صادر کنید .و دراین بیانیه ازمجاهدین بخواهید. برای اینکه رژیم از این موضوع سواستفاده نکند . رجوی سمیه را به پدرومادرش تحویل دهد  . سپس ساید طعمه هم بسته شود.

اما واقعیت چیز دیگری است . درواقع .  واژه سواستفاده رژیم . ترفند خود رجوی است . تا افراد مجبور شوند سکوت کنند .شکنجه گران رجوی این ترفند ها را به اشکال مختلف دراین سالیان استفاده کرده و می کنند . به یکی می گویند مزدور رژیم تا سکوت کند . به یکی می گویند فرستاده شده از طرف رژیم تا سکوت کند. به یکی می گویند بریده وطعمه تا سکوت کند . به یکی می گویند جاسوس رژیم تا سکوت کند .  به یکی می گویند حقوق بگیر رژیم تا سکوت کند . حتی آنها با زدند چنین اتهاماتی به دولت مردان عراق . آنها را مجبورمی کنند تا سکوت کنند . همش سکوت. سکوت. سکوت . بله سکوت کردن ودوختن دهان افراد کار قدیمی رجوی است . ریشه این سکوت کردن به سالیان قبل و درون مناسبات برمی گردد . یعنی رجوی به وسیله همین بسکوت کشیدن اجباری . افراد را بیش از بیست سال در اسارت نگه داشت . چرا در بیست وپنج سال گذشته فریاد کمک های ما به گوش کسی .حتی خانواده هایمان  نرسید . به خاطر همین ترفند سکوت رجوی بود . همه بیاد دارند که درتمام نشست های ایدولوژیک .نشست های دیگ وتیغ کشی . نشست های طعمه . نشست های حوض . نشست های پرچم . نشست های عملیات جاری روزانه . نشست های هفتگی ازلحظات جنسی . نشست های یکانی . نشست های قرارگاهی . نشست های عمومی . نشست های لایه ای . ودهها وصدها نشست های دیوانه کننده دیگر . رجوی یک چیز بیشتر از نفرات نمی خواست .آن هم همین کلمه بود سکوت کنید . هرچه برسرتان می آوریم سکوت کنید . تارژیم سواستفاده نکند . باید از رجوی وکسانی که خواهان سکوت ما هستند پرسید . برای اینکه رژیم سواستفاده نکند . تا کی ما سکوت کنیم . چرا ما همیشه سکوت کنیم .  چرا ما همیشه مراقب باشیم تا رژیم سواستفاده نکند. دیگر بس است . همین سکوت کردن ها ما را نا بود کرد. همین سکوت کردن ها خانواده ها را از هم پاشاند . همین سکوت کردن ها بسیاری را به کشتن داد . با همین سکوت اجباری . به دستور رجوی افرادی را با صحنه سازی حذف فیزیکی کردند .حالاهم دست شکنجه گران رجوی ازاستین بعضی ایرانی ها درآمده وبه سراغ خانواده محمدی آمدند . تا آنها را مجبور به سکوت کنند . با تمام ترفند های شناخته شده قدیمی و کهنه خودشان . یکی تهدید می کند . یکی نصیحت می کند . یکی محبت می کند . یکی خشونت می کند . اما دم خروس وفصل مشترک وهدف نهائی همه حرفها این است. سکوت کنید.

 برادرم محمد. تیغی که شما برسروروی رجوی و هم پیاله هایش با هر ماسکی باشند می کشید. برایشان نابود کننده است . دستتان درد نکند . دعای خیر خانوادهای داغ دیده از دست رجوی . وخانوادهای که عزیزانشان به دست رجوی دراشرف اسیر هستند . بدرقه راه  شما باد.

کمپ تیف : سالار  

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:22  توسط محمد محمدی 

من و بابام و مادرم یک تن واحد هستیم

من و بابام و مادرم یک تن واحد هستیم

 

امروز عصر در سوپر مارکت  در وستن پرو دیوس در خیابان یانگ بودم که خانمی مرا به اسم صدا زد.

اول اونو نشناختم . خانمی از طرفداران رجوی بود .  خیلی مودبانه با من بر خورد کرد و به این دلیل ادبش من هم 20 دقیه ای باهاش بودم . گفت که وب لاگ من به نفع رژیم است و آنرا همین امشب ببندم  . زیرا در چند تا سایت که وی آنرا به رژیم نسبت می داد لینک و مطالب من هست

بعدش هم هیچی در مورد بابام نگفت وقتی در مورد اینکه چرا رجوی به بابام این تهمتها را می زنه . سر حر ف را عوض کرد .

 

خلاصه ایشان بیشتر وقت را صحبت کرد و بر اساس سنت مجاهدین یکطرفه گفت و من را نصیحت کرد که بچه خوبی باشم و قول هر گونه کمکی داد.  فحش ندادنش هنوز برام تعجب آور است .  

 

چند جمله  برای این خانم و دیگر اعضا و هوادران گروه رجوی در تورنتو

 

یک. مگه دعوا با مجاهدین را ما شروع کردیم ؟ رجوی شروع کرد ما جواب دادیم و تا ترور پدرم هنوز برخی از مسائل و دوستی ها و نان و نمک گذشته را در نظر داشتیم. پدرم را خواستید بکشید بعدمی گید در انفچار چاه آب دست داشته است.

 

دو: 4 سال بابام التماس کرد جوابش را ندادید حالا چی شد ه که فکر گفتگو افتادید؟ تازه مطمئن نیستم که این خانم از طرف مجاهدین حرف زده باشد شنیدم همه دستورات از فرانسه می آید و این ها فقط اجرا می کنند ؟

 

سه: رژیم از وب لاگ من سو  استفاده می کند ؟

 ممکن است.  ولی مجاهدین مسول آن هستند نه من . شما  مرا و سمیه را شکنجه روانی  کردید توفع دارید من حرف نزنم چرا که رژیم استفاده می کند .  خوب خودتان رادرست کنید تا رژیم استفاده نکند

 

چرا لینک وب لاگ من در سایت ها ی مجاهدین نیست ؟

من می پرسم چرا لینک وب من در سایت مجاهدنیست هوادران که می خوانند و یکی از نزدیکان با اسم مستعار کامنت می گذارد

 

شما ها خیلی با حالید هم خررا  می خواهید و هم خرما را.   توی رادیو و تلویزیون و و سایت و تلویزیون به من و بابا م فحش می دهید به ما هم حتی 10 ثانیه اجازه ندادید قصه خودمان را بگوئیم .  تنها صدائی که داریم یک وب لاک هست که واقعیتهای پشت سیم خاردارهای اشرف را بدون زرق وبر ق نشان می دهد . این را هم نمی توانید تحمل کنید.

 

من فکر نمی کنم شما آدم بدی باشید ولی  من و بابام و مادرم یک تن واحد هستیم . و یک خواسته مشترک داریم

 

اگر می خواهید من را کمک کنید -سمیه را آزاد کنید و حداقل به فرانسه بفرستید تا بابام و مامانم از عراق بیایندو رژیم سو  استفاده نکند.

 

 سمیه که در زندان رژیم نیست در اشرف هست ؟ و شما هم آن قدر قدرت دارید که وی را به کشور آزادی مانند فرانسه منتقل کنید تا انتخاب آزاد بکند ؟  می خواد در اشرف بماند و به پاریس نرود با توجه به تجربه خودم که در اشرف بودم و از هفته اول می خواستم بر گردم و  پنج سال طول کشید داستان شما باورکردنش برای من ممکن نیست .

 

 

تا وقتی اتهامات مجاهدین  به خانواده ما هست ما از تمامی امکانات مشروع و مردمی خود استفاده می کنیم و وقتی که بابا بر گرده از عراق تمامی اعضای تشکیلات مجاهدین در تورنتو و کانادا را مورد تعقیب قانونی قرار خواهیم داد.

 توپ در زمین شما ست.  توپ را پاره برنگردانید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط محمد محمدی 

چگونه بچه های گل به گلادیاتور تبدیل می شوند

چگونه بچه های گل به گلادیاتور تبدیل می شوند

آموزش کلاشینکف و بی کی سی

 

 

بعد از اتمام کلاسهای نسرین که در حقیقت برای این بود که بدانیم به جائی نا خواسته  قدم گذاشته ایم که خونواده و خواهر وبرادر مفهوم ندارد . خوب که در این زمینه کار شد ما را بردند آموزشهای نظامی دادن . آموزش از سلاحهای سبک  مانند کلاش و بی کی سی و باژار و کلت تا گند ه تر ها .  بچه های این کلاس از 13 ساله داشتیم تامن که هنوز 16 سالم نشده بود و مسن ترین مان 18 ساله بود . در حدود 30 نفر بودیم . سعید داوری بچه عباس داوری بود که 13 سالش بود . تورج 14 ساله و امید هم 14 سالش بود . محمد باتی هم 14 ساله بود ولی جثه اش کوچک بود  بایش حمل سلاح خیلی یخت بود ولی چون همه ما از کلاس نظامی بیشتر از کلاس سیاسی خوشمان می آمد  با تمام قدرت و توان در آن شرکت می کردیم.

این کلاسها با کلاسهای تشکیلاتی سیاسی همراه بود یعنی چند ساعت در روز نظامی بود و چند ساعت سیاسی و تشکیلاتی . من که از کلاسهای سیاسی  نه تنها خوشم نمی آمد بلکه نفرت داشتم وعلاقه ای هم به سیاست نداشتم و ندارم.  راستش حالا که می بینیم رجوی چه پدر سوخته ای است دیگه باقی معلوم هست که چی هستند.

 در کلاس های سیاسی خواب بودم و یا بقول معروف چرت می زدم. 

 

کلاسها برای ما سخت بود زیرا فارسی بعضی از بچه ها مانندمن بلد نبودیم که بنویسیم و یا بخوانیم. موقع یاد گرفتنکلاشینکوف که اولین درس بود خیلی طول کشید . من که انگلیسی بلد بودم و نه فارسی . بنده خدا فرمانده ام شهید ناصررشیدی شبها از زمان خوابش می زد و به من فارسی یاد می داد. اول از این شروع کرد بابا اب داد مامان نان داد و وخیلی چیزهای دیگه من نوشتن فارسی را که البته خیلی هم بدون غلط و غلوط نیست مدیون  آنها هستم که از خودشان زدندو به من یاد دادند . شاید اگر رجوی می دانست که یک روز من خاطراتم رامی نویسم تا نامردی های وی را برای همه مردم نشانم بدهم فارسی یاد گرفتن را هم ممنوع می کرد مثل رادیوگوش دادن. 

یادم می اید یک روز در کلا س نظامی داشتم تمرین می کردم که گرما زده شدم . اسلحه را به طرف بچه ها گرفتم و با دهانم صدای شلیک را در می اوردم . سعید نورزوی که فرمانده آموزشی ام بود گفت چه کار می کنی ؟ و سرم دادزد ولی  وقتی فهیمد حالم خوب نیست پرید و اسلحه را ازدستم گرفت .  گقت بدو برو توی سالن تمرین . در حین رفتن سرم گیج رفت خوردم زمین شهید ناصر رشیدی و سعید نورزوی پریدندو زیر بغل مرا گرفتند.در آنجا به من یاد دادند اگر می خواهم در آفتاب عراق دوام بیاورم باید نمک زیاد مصرف کنم .  ناصر برای من یک لیوان آب نمک و شکر درست کرد که نمکش زیاد بود ولی من در ان زمان نفهیمدم و سر کشیدم.

 

کلاسهای رزم انفرادی و جمعی

 

کلاسهای نظامی پر تنوع بود و کمتر آدم را به فکر خانواده می انداخت. بعد از اینکه سلاحهای کمر ی را آموز ش دیدیم . کلاسهای رزم انفرادی و گروهی شروع شد که خیلی جالب بود و حوصله سر بر نبود ولی قدرت بدنی می خواست ولی با بادمجان که نمی شد انرژی گرفت. صبح بادمجون دهی بادمجون – طهر خورست بادمجون و پنجی سیب و یا پرتقال و شام کشک بادمجون . آنقدر بادمجون به خوردما داده بودند که قنداق تفنگ را بادمجون می دیدم . ولی در رزم انفرادی بعد از مدتها بلاخره عادت کردیم . تمرین می کردیم باکنده  درخت. کنده  درخت روی دوش بود تا بدان عادت کرده بودیم . قدرت بدنی هم مدیون عراق هستم . در کارهای ساختمانی خیلی بدرد ما می خورد . اگر دراشرف درس به ما یادندادند عوضش کارگرهای ساختمانی خوبی بار آمده ایم .

 

   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط محمد محمدی 

توطئه ترور مصطفی محمدی توسط مجاهدین خلق در بغداد خنثی شد

توطئه ترور مصطفی محمدی توسط مجاهدین خلق در بغداد خنثی شد

 

بیچاره شب پرستان رجوی و رجوی شب پرست با کشتن مصطفی محمدی تنها بر پرونده جنایت خود می افزائید

 

ملت ایران ، آزاد اندیشان

 نیروهای سیاسی و سازمانهای حقوق بشری – ملت و دولت کانادا

 

 روز  6 فوریه 2008 دهها نیروی امنیتی و ضد ترورعراقی به همراه  نیروهای آمریکائی محل هتل منصور بغداد را که یکی از هتل هائی است که بدلیل نا امنی بغداد، حفاظت مسلحانه دارد و محل  استقرار مصطفی محمدی ( پدرما ن ) ومجبوبه حمزه ( محمدی ) مادر مان  بود را محاصره کرد ند. نیروهای ضد ترور درطی عملیاتی موفق شدند که  تعداد 10 نفر از افراد مسلح را که کارت شناسائی پلیس عراق راهمراه داشتند در دو اتاق همجوار اتاق پدرما مستقرشده را قبل از اجرای ترور پدرم دستگیر  کنند .   بعدا  مسولین امنیتی عراق اعلام کردند که 3 تن  از این افراد بدون اطلاع در این توطئه شرکت داشته آزاد شده اند و 7 نفر بقیه نیز کتبا اعتراف کرده اند که توسط مجاهدین خلق برای ترور مصطفی محمدی خریداری شده بودندو در آن شب برای اجرای عملیات قتل مصطفی محمدی درهتل اقامت کرده بودند..

خوشبختانه با یاری خدا و هوشیاری دولت عراق توطئه ترور خانواده ما خنثی شد . پد رو مادرم به یک محل امن منتقل شده وفعلا در نظارت دولت عراق هستندو به این دلیل تلفن همراه وی بدلایل امنیتی قطع شده است

 

من به این نکته در وب لاگ طعمه اشاره کرده بودم واکنون همگان شاهد دروغ پردازی های مجاهدین برای فرار به جلو و متهم کردن پدرمان به طراحی و شرکت در انفجار پمپ آبرسانی وحمله موشکی به اشرف هستند تا شاید بتوانند نیروهای خود را تا مدت بیشتری فریب بدهند .

 

در اینجا ما قاطعانه اعلام می کنیم

1.  که باهرگونه خشونت و راه حل نظامی از هر سوئی باشد  مخالفیم .

 

2.  ما کارگر هستیم . پدرمان  زحمتکشی است که برای نجات سمیه هر کار ی در توانش انجام می دهد  ولی برای آزادی سمیه تنها به خداو خانواده و دوستان و جریانات حقوق بشری  اتکا کرده و کمک می خواهد . ازتنها دولتی که رسما کمک می خواهیم دولت کانادا هست که ما به عنوان شهروند آن کشور محسوب می شویم و در چارچوب قوانین و اصول حقوق بشر ی کانادا آنان را موظف به حمایت از خود می دانیم و بالطبع آنان را  مسولیت حفظ جان خود و خانواده مان در قبال سازمان تروریستی مجاهدین منجمله  تک تک اعضا ی تشکیلات  تروریستی مجاهدین در کانادا می دانیم .

بدیهی است ما هر گونه دفاع از خود را بر طبق قوانین کانادا و بشری حق خود می دانیم .

 

3. ما از دولت کانادا می خواهیم تا اقدامات قانونی لازم  علیه دوبا ر طرح آدم ربائی و قتل مصطفی محمدی   توسط گروه ضد مردمی و آدم ربا و   تروریستی مجاهدین انجام بدهد.

 

4. ما اتهامات بدون پایه مجاهدین را در دادگاههای کانادا و اروپا و عراق پیگیری خواهیم کرد.

جالب توجه است که مجاهدین در اینکه ما مستندا می گویئم سمیه در زیر سن قانونی به اشرف برده شده است ، محمد ( برادرش ) در سن 15 سالگی به عنوان شهروند کانادا به اشرف برده شده است و مدت 5 سال در اشرف علیرغم میل خودش برای بازگشت به کانادا جلو گیری شده است و آنها ما را تهدید به شکایت می کنند ولی خود هر چه را که می خواهند بطور علنی می گویند و توقع دارند که مادر قبال پرونده سازی های " هویت " گونه مجاهدین سکوت کرده و  به دادگاه های زیربط اتهامات بی پایه انان را ارجاع ندهیم .

 

 

کسادی دکان زنجیر ه ای حنا فروشی  مسعودو مریم  رجوی

 

در همین رابطه مجاهدین سمیه را وادار کرده بودند که به مادربزرگ در تهران تلفن کرده و خواستار  تلفن عمه ام شوند و یکدستی بزنند گه با پدرم گفتگو کنند .

براستی اگر شما صداقت داشتید چرا در  5سال گذشته حتی یک بار سمیه به خانه ما در کانادا  تلفن نکرده بود ولی حالا از عراق به تهران تلفن می کند تا شاید برای مجاهدین که با تلاشهای پدر و مادری کارگر و زحمتکش تمامی دروغهای رجوی در مورد خانواده ،انقلاب و سرنگونی و  آزادی و شرف  که کدهای دروغین رجوی  برای فریب دادن جوانان بدو ن تجربه  و اعضای با سابقه وبا تجربه و لی بدون امید و آینده هست ، یک خبری که بتوانند حضور پدر و مادر در عراق را به رژیم منسوب کنند .

 

 

همانگونه که پیش بینی میشد مجاهدین که مدتهاست پیروسیاست دایئ جان ناپلئو ن در مورد مخالفان خود هستند به هیچ وجه تحمل گفتگوی آزاد بین ما و اعضای مستقر در اشرف را ندا شتند و بجای قبول پیشنهاد ما برای گفتگو ، نشان دادند که برای صدام حسین شاگردان با استعدادی بوده اند و تنها را ه  را حذف مخا لفان و حق طلبان می دانند .   گویئ خون تقی شهرام در رگهای مسعود رجوی جار ی است .  زیرا رهبری مجاهدین با سانسور خبری بوده است که توانسته است از این جوانان ، ادمهای بی اراده ای بسازد و بجای حسن نیت و گفتگو ی سازنده ، تصمیم به ترور شخصیتی و فیزیکی ما کردند .

 

شدت تبلیغات مجاهدین علیه پدرمان و ادعاهای بی پایه و خنده دار نسبت دادن وی درطراحی انفجار آبرسانی و حمله موشکی علیه اشرف از آن حرفهاست که تنها در دکان حنا فروشی  مسعود رجویپیدا می شود که البته  مدتها ست بعلت کم فروشی و تقلب و خیانت د رامانت مردم ایران دچار کساد شدید شده است .  سالهاست که حنای مجاهدین  برای مردم ایران و نیروهای سیاسی وحتی غربیها هم رنگی ندارد.

 

سازمانی که زمانی با پول مردم ایران  رشد یافته بود و  قصد خدمت به خلق را داشت و د ر راه آن شهیدداد با رفتن به عراق و لقمه حرامی که از  دست صدام بر گلوی خود و  فرزندا ن و خواهران و برادران  ما کرد کارش به آنجا رسید ه است که قصد ترور و شهید کردن پدر کارگری را که تنها خواسته اش انتقال فرزندش به دنیای آزاد هست ، را می کند . این جامعه ای است که مسعود رجوی  نوید آنرا می دهد . 

 خمینی در پاریس وعده آزادی داد  در دوران حکومت وی بسیاری از ما ایرانیان کشته و زندانی شدیم و خوش شانس ترها آواره  دنیا شدیم .

 حال مسعود رجوی به حکومت نرسیده ، زندان دارد ، شکنجه می کند و  حکم ترور می دهد.

 چه شود جامعه ای که رجوی در آن حکم براند. در آن دوران فرضی شکی نداریم که   حکومت طالبان مدعی  حمایت از مردم ایران در مورد نقض حقوق بشر توسط  حکومت مذهبی استالینستی رجوی خواهد شد .

 

 

مجاهدین بجای ترور وآدمکشی مردم معمولی و کارگران و زحمتکشان که با خون دل و عرق جبین فرزندانشان را بزرگ کرده بودند تا د رخدمت جامعه باشند ولی بر عکس در خدمت رجوی ود شمن جامعه شده اند و وفاداران به رجوی بهتر است  ا زخود سوال کنند  آیا مشکل و مانع راه تحلیل های رجوی  وبه سلطنت رسیدن مریم رجوی، مصطفی محمدی هست که جگر گوشه اش را می خواهد و سالهاست که این صدای وی توسط رجوی شنیده نشد ،  ؟

آیا با کشتن مصطفی محمدی مشکل رجوی حل می شد و رجوی تکلیفش مشخص می شود ؟

 

تنها با کشتن مصطفی محمدی شما می توانید برای مدت کوتاهی خانواد ه ها را که به ماهیت شیطانی شما پی برده اند را از تعقییب خواست دیدار آزاد با فرزندانش در اردوگاه جهل و استبداداشرف  بازدارید .

 

صدام که زیر خروارها خاک به خواری خفته است به غرب اعتماد کرد . صدام برای خود یلی بود در منطقه . شاه هم یلی بود در منطقه . چه رفت بر سر آنان که بر سر رجوی که پادوی صدام بود ، نرود .

آیا مصطفی محمدی و محبوبه و محمد آنقدر مهم هستند که می توانند رجوی را به چنیین نکبتی دچا رکنند؟

آیا رجوی وضعیت خود و اشرف دست از ما بهتران هست تقصیر ماست یا اعتماد رجوی به آمریکا و سیاستمدارانش .

از ما نپرسید از رجوی بپرسید آن زمان که در مقابل کسانی که به نیروهایت شلیک کردند فرمان تسلیم دادی تو تمام شدی .

 این را توی مسعود رجوی باید به اعضایت و تاریخ پاسخ بدهی . چرا ما را سرزنش می کنید ، چرا پول خرج می کنی برای قتل ما . این پول را خرج مردم ایران بکنید .  برای شکست هایتان وبی آبروئی هایتا ن که عملکرد طبیعی پشت پازدن به اصول اخلاقی وپشت کردن به مردمی است که شما را از زندانها آزاد کردند و اعتبار بخشیدند خودتان را سرزنش کنید نه دیگران را  .

 

 

 

اگر با کشتن مخالفان و منتقدان مشکل  دیکتاتور ها حل میشد  که دیکتاتورهای بزرگ تر از رجوی که در قدرت بودند و بر مردم و جان و مالشان خدائی می کردند  بایستی  کارشان به خفت کشیده نمیشد .

براستی در سالروز انقلاب ضد سلطنتی مردم ایران در 57 نبود که شما هنوز در زندان بودید پس چرا عبرت نمی گیرید ؟

 

متهم کردن محمدی ها دردی ازشما دوا نخواهد کرد .

 رجوی ته خط رسیده است.

   بوی عفونت تبهکاری و مرم فریبی رجوی تمامی عراق را فر اگرفته است . رجوی کم آورده است زیرا با عوام فریبی  این فرزندان بی گناه را برای معامله قدرت و آینده خود گروگان نگهداشته است.

 

مسعود و مریم رجوی شرمتان باد که بافرزندان خلق و پدران آنان چه بد کردی.

 

مصطفی محمدی – محبوبه حمزه – بغداد

 محمدمحمدی  کانادا

12 فوریه 2008

 

www.toeme.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:45  توسط محمد محمدی 

زن و شوهری زحمتکش که دستگاه تبلیغاتی زن و شوهر درو غگو را د ر بغداد بهم ریختند

  زن و شوهری زحمتکشُ   که دستگاه تبلیغاتی زن و شوهر درو غگو -مریم و مسعود رجوی ـ را د ر بغداد بهم ریختند

یوسف راد نیا

 

مصطفی محمد ی   و محبوبه حمزه همسرش در بغداد با تلاشهای بی وقفه و بدون واهمه از طرحهای ترور و آدم ربائی مجاهدین برای آزادی دخترشان سمیه  که اسیر اردوگاه نیرنگ و فریب شده است ، از جان مایه گذاشتند. 

دور نیست زمانی  که خواهند گفت ، چگونه تلاشهای  مصطفی محمدی- کارگری که از زور بازوی خود برای خانواده اش روزی تهیه میکند توانست دستگاه تبلغاتی زن وشوهری مردم فریب و تشنه قدرت  ( مریم و مسعود رجوی) را  که مانند بادکنکی بزرگ شد ه بود  را بترکاند.

 

مجاهدین که بشدت دستگاه فکری و سیاسی شان دچار مشکل شده است سعی کردند با اتهامانی نظیر اینکه مصطفی محمدی از حکومت ایران دستور می گیرد و آنها که 4 ماه هست در هتل دربغداد  در ارتباط با سفارت رژیم هستند.این تلاش مستقل آنان را زیر سوال ببرند.

 

اما اتهام وابستگی موضوع تازه ای نیست و اهمیتی هم ندارد. زیرا سالهاست که تکرار شده است و هر کس که از رجوی جدا شود و سخنی بر خلاف میل آنان بگوید مزدور می شود . اتهام  رجوی و مجاهدین باعث افتخار متهمان  هست . زیرا مجاهدین سالهاست که  از مدافعین مردم به  دشمنان قسم خورده مردم ایران  تغییر کرده اند .که خود را محور حق تلقی کرده و در حالیکه  خود درعراق تحت کنترل صدام و حال آمریکا هستند دیگرا ن رابه وابستگی متهم می کنند.

 

سوال ما از مجاهدین این است شما که مدعی کشف لیست 35 هزار نفر از حقوق بگیران عراقی برای جمهوری اسلامی هستید؟

شما که ادعا دارید در نفوذی در ارگانهای مهم دارید ؟

شما که از تمامی حرکات رژیم و جلسات مخفی سران اطلاعات بدست می آورید؟

شما که هر روز تونل اتمی کشف می کنید چگونه نتوانستید در روز روشن متوجه سفر  مصطفی و محبوبه به عراق  بشوید که اینقدر گاف ندهیدو اقدام به ربودن و طرح کشتن آنها نکنید  که مجبور شوید بهای سنگین سیاسی برای آن بپردازید .

 

اگر سمیه را در سال گذشته آزاد کرده بودید الان چند تا سمیه در اشرف بجای وی داشتید و حداقل  مصطفی  محمدی هم  با روزنامه نشنال پست کانادا مصاحبه نکرده بود که کانادا را ازدست بدهید.

اگر سمیه  را امسال آزاد کرده بودید محمد از خاطراتش که اولین نکته  آن نگهداشتن غیر قانونی وی برای 5 سال در مجاهدین به عنوان یک شهروند کانادائی هست ، نگفته بود  . در کانادا تحت تعقیب قرار خواهید گرفت.

 

حالا شما موظف هستید سمیه را بخوبی مراقبت کنید . در صورت جدائی وی  نمی توانید به وی اتهام مزدوری بزنید زمانی که سمیه در آزادی ، از فشارهای روانی وارده بر خودش صحبت خواهد کرد.

 

هر چند در آن زمان  برای مسعود رجوی تفاوتی نخواهد داشت ، زندان زندان هست  چه زندان آمریکائی ها و شرمند گی  ازاعلام آن برای هواداران  و یا زندان دادگاه جنایات جنگی در هلند. ولی ازادی سمیه و دیگران خدمتی است به خانواده ها که عزیزانشان را بعد از سالها دوری در کنار خود داشته باشند . 

 

یک حساب و کتاب بکنید تا ببینید چه گرفتید و چه از دست دادید .؟

 

 البته اگر قرار بود دیکتاتورها  از تاریخ درس بگیرند که دنیا جای بهتری برای همه مردم بود . دیکتاتورها خود تیشه به ریشه خود می زنندو نوچه های دیکناتورهامانند مسعود رجوی با تیشه به ریشه خود و بادست دیگر برسر خود می زنند.

  موسی خیابانی شهید شد و حتی مخالفانش از وی با احترام یاد کرده و میکنند.  آن روز که شهید شد تهران گریست . اما بدا به حال  مسعود رجوی  در مرگت ، تهران با بی تفاوتی و یا شاید خوشحالی خواهد بود .

زن  ، فرزند ، مردم ، مجاهدین و اعبتارت را به بهای کمی فروختی .

 

تاریخ خواهد گفت تو یکی از بزرگترین بازندگان تاریخ ایران بودی
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:29  توسط محمد محمدی 

اتهامات بی پایه سازمان مجاهدین خلق عرا ق و حمایت های بی مایه تر

اتهامات بی پایه سازمان مجاهدین خلق عرا ق و حمایت های بی مایه تر

  یوسف رادنیا LONDON

 

مجاهدین خلق که پس از سقوط صدام هر روز ضدیتشان با مردم ایران و شیعیان عراق بیشتر می شود در آخرین بازی های تبلیغاتی خود در مورد مصطفی محمدی که باتفاق همسرش و فرزندش توانست مجاهدین پر ادعا را شکست سیاسی سختی بدهد بطوری که شب وروز به فحاشی و جعل خبر در مورد وی می پردازند.

سفر به عراق اعضای سابق و  کمک به  جداشدگان از مجاهدین ؛ در اردوگاه ارتجاع و اختناق رجوی در اشرف  لرزه انداخته است .

توپخانه دروغ پرداز رجوی در طی این دو هفته اخیر زمین وزمان را بهم بافته است که تلاشهای پدر و مادر ی دردمند را که چند سال التماس و در خواست شان برای انتقال دختر شان که در زیر سن قانونی به اشرف برده شده است در گوش این بی "عاطفه ها " که بد  "  اقبال " برای  مردم ایران   بوده اند را تخطئه کنند . و البته در یک فرار به جلو همه این ها را علائم پیروزی می دانند. 

 

مجاهدین که خوب می دانند این حقه بازی ها و درغ پردازی های آنان در نزد مردم ایران حنائی ندارد دست بدامان حامیان  سنی و بعثی های عراقی خودشده اند .آنها از طرف 500 وکیل ، هزار شیخ و ووو... اعلامیه های  حمایت و محکومیت صادر می کنند .  .   در کشوری که سگ صاحبش رانمی شناسد _  حتی مسعود رجوی  که سالهاست پس از مردن صاحبش صدام ، نمی داند که برای چه کسی دم تکان بدهد . و صاحب جدیدش را از نزدیک نمی شناسد ، امکان تحقیق و اعتبار این حامیان بسیارکم است . یکی از این اعلامیه ها

 خالد عیسی طه  رئیس کانون وکلای بدون مرز می باشد .  هر چند  اسم وی درلیست هیئت مدیره  وکلای بدون مرز در انگلیس نیست.   اسم رئیس سازمان  وکلای بدون مرز در وب سایت سازمان  خانم کریستینا .م.استور م اعلام شده است و حتی عضو هیئت مدیره هم نیست .

 

http://www.lawyerswithoutborders.org/main_site/index.php?page=board

 

 

و اما این خالدطه از ان حقوقدانان انقلابی مانند مجاهدین هست .خالد طه

 با وقاحت  مجاهدی با افتخار اعلا م می کند که  از مشاوران وزارت خوش نام  "پنتاگون  "– که مجری شکنجه در عراق و زندان ابو غریب و گوانتاناما بی می باشد- هست وی خود را عضو حلقه پل برمر  او لین مسول امریکا در عراق که میلیار د ها دلار پول نفت عراق را به گفته امریکائیان حیف و میل کرد و با یک دوست عراقی به آمریکا برگشت.

خالد طه  که هم از توبر ه می خورد و هم از آخور .  و ی از شرکای ساختمان سازی بابلیون در عراق که در سال 1996  در عراق  تاسیس شده است  و نمی تواند  رابطه کاری  با حزب بعث و دیکتاتوری صدام نداشته است و در حال حاضر نیز به عنوان مقاطعه کار  اجرای طرحهای چند میلیون دلاری توسط وزارت دفاع آمریکارا به عهده دارد  که با افتخار از رشد این شرکت  بعد از آزادسازی عراق توسط نیروهای آمریکائی یا د می کند

http://www.tahagrp.com/sbabylon.html

 

صرف از نظر ازبی  اعتبار و کم اهمیتی این اعلامیه ها ، در یک نکته جای هیچ تردیدی نیست  که هیچ نیرو و جریان سیاسی ایرانی داخل و یا خارج از کشور نیست که از مجاهدین و دروغ پردازی های آنها حمایت کنند.

 

به عبارتی مجاهدین سالهاست که از یک نیروی مبارز ایرانی به یک نیروی خارجی و عراقی  استحاله شده اند و تبدیل به جریان سیاسی عراقی و عربی شده اند که  نبضشان برای صدام و سنی های عراق که از صدام حمایت می کردند می زند. مجاهدین به هیچ وجه در بین مردم ایران اعتباری ندارند و نفش انان د رراستای منافع فشر خاصی از عراقی هاست و ربطی به مبارزات مردم ایران ندارد.

 

اتهامات مجاهدین در مورد توطئه و مزدوری جدا شدگان و خانواد ه ها ی اعضا گرفتار در اشرف  که با جزئیات گفته می شود دقیقا دلیل بر دروغ بودن آن هست زیرا درزمانی که مجاهدین به این خبر برای فعال شد ن خود استناد می کنند .  کاری سالها برا ی کسب اطلاعات در مورد جمهوری اسلامی از آن استفاده می کرده اند نشان از در ماندگی سیاسی و ورشکستگی آنان دارد.

 

فعال شدن مجاهدین در داخل کشور

تولید شده چهارشنبه، ۱۷ بهمن، ۱۳۸۶ - ۰۶:۲۳

شبكه خبر رژيم بنقل از استاندار خوزستان خبر داد
افكت:
استاندار خوزستان گفته طي سه هفته اخير گروهك تروريستي منافقين در پوشش خبرگزاري با نامهاي جعلي براي كسب و جمع
آوري اطلاعات از وضعيت عمومي كشور و بررسي زمينه هاي نفوذ در داخل فعال شدند.

 خبر به این مهمی نیاز به بر پائی هفت شبانه روز جشن و پایکوب دارد اما دریغ و صد دریغ که حکم دستگیری 3 مزدور مقلوک رجوی به همت مصطفی محمدی و محبوبه محمدی  بیش از دوهفته است که اشرف را به عزاداری و بر سر زدنو خاک بر سر ریختن  واد اشته است .

بر اساس آخرین خبر رسیده مجاهدین تمامی نیروهای میلیشا را به قسمت وروردی ( پذیرش ( منتقل کرده اند ) و بشدت مانع ارتباط این نیروها با نیروهای قدیمی تر هستند. 

بزودی خاکهای دیوارهای بی خبری در اشرف بر سرتان فرو  خواهد ریخت و جز شرمندگی و سر افکندگی بر شما ساکنان شهر جهالت و نعصب جاهلیت  باقی نخواهد ماند .    

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:55  توسط محمد محمدی