سعید نورزوی
. سعید نوروزی از 1999 تا 200ا در مرکز 19 با من بود . سعید افسر تمرین تیراندازی و مربی آموزش نظامی سلاحهای سبک تمامی بچه های هنگ و یا میلیشیا بود . سعید نوروزی آدم بسیار ساده و پاکی بود که با اولین بر خورد در دل بچه ها می نشست . بی ادعا بود و دو رو نبود که با چسبیدن به انقلاب مریم رده بگیرد.
سعید مربی من بود و در یک آسایشگاه با هم بودیم . در ان دوران من فارسی را خوب بلد نبودم . آموزش سلاح برا ی من سخت بود. وی هر قطعه اسلحه را شماره گذاری کرده بود که من راحت تر یاد بگیرم . سعید از خواب خود می گذاشت و به من درس فارسی می داد.
سعید فقط مربی نظامی نبود وی به من مهربانی و خیلی چیزهائی را انسانها بایدبلد باشند یاد داد . آن چیزی که رجوی آدم کش دوست نداشت ما یاد بگیریم تا انسان باشیم. رجوی آدم آهنی می خواست که با فرمان وی به انسانهای دیگر بدون چرا شلیک کند .
سعید مریضی سختی داشت که باید معالجه می شد . سعید هر چند روز به بیمارستان اشرف برده می شد و بستری می شد. و سعید خیلی عذاب کشید و لی رجوی هیچ گاه وی را برای معالجه دائمی به خارج نفرستاد در حالی که این امکان مثل اب خوردن بود . در حالی که رجوی هزاران اروو خرج جراحی پوست مریم رجوی می کرد در حالی که می گفتند زیبائی ارزش نیست . سعید همیشه با این بیماری در مقابله بود.
روز ی در اتاق کمد ها نشسته بود م و عکس های خانوادگی را بدور از چشم مسولین نگاه می کردم . سعید نوروزی ناگهان وارد شد . یک لحظه ترسیدم که من در موقع عمل ممنوعه نگاه کردن عکس پدر ومادر و خواهدر و برادرم مچم را گرفته بود . حالا این آخرین عکس ها را هم از من می گرفتند.
ولی سعید با آرامشی در کنا ر من نشست و شروع کرد با من عکس ها را نگاه کردن . سعید بعد ا ز مدتی گفت : ممد- منم یک خواهری در کانادا دارم بنام سهیلا که خیلی دوستش دارم و دلم براش تنگ شده " یاد سعیلا افتادم وقتی که از ترکیه به کانادا می آمدیم در فرودگاه هلند خواهرم گم شد ه بود خیلی به پد و رمادرم کمک کرد تا خواهرم را پیدا کنند.
با سهیلا در تورنتو بودیم و رفت و آمد داشتیم و به همین دلیل هم عکس وی را داشتم و. پریدم توی کمد از جاسازی عکس سهیلا را در آوردم و به سعید دادم. داشتم از سهیلا تعریف می کردم که دیدم سعید چهر ه اش عوض شد . در حالیکه به عکس خیره شده بود رفت توی هم . عکس را بهش دادم پاشد رفت بیرون.
سعید هیچگاه این کار من ( دیدن عکس خانواده ام را ) گزارش نکرد . بعد از آ ن هم چند باری با هم در مورد خاطرات مان صحبت کردیم چون روی سعید خیلی تاثیر گذاشته بود . با هم بودیم تا اینکه سعید به قرارگاه رفت و من به قرارگاه 3 علوی . همدیگر را در برنامه های عمومی ونشست رهبری چند باری دیدیم ولی امکان صحبت نبود .
مدتی بود از سعید خبری نداشتم تا اینکه در سال 2003 بود آمریکائیها به عراق حمله کرده بودند . یک ماهی از جنگ می گذشت . جلال تقی زاده گفت که کردها به بچه ها ی سازمان حمله کرده اند و ما سریع با چند تا جیپ و 20 نفر به آن محل رفتیم . 3 تا جیپ آنجا بود و یکی از آنها کاملا آتش گرفته بود . چند نفر از بچه های قرار گاه جلولا هم آنجا بودند . فرماند ه ام مرا برای دیدبانی به بالای تپه مشرف فرستاد. پس از چند دقیقه جهانگیر جمالی رانند ه تانگ من اومد وگفت چند تا از بچه ها شهید شده اند و اسمهای آنان را گفت . یکی از آنها سعید نوروزی بود. ما با اینکه اولین اکیپی بودیم که به آنحا رسیدیم ولی جسد آنها را ندیدیم .
حالم خیلی گرفته شده بود خاطرات من با سعید جلوی چشمم مانند فیلمی بسرعت می گذشت . جرئت نمی کردم از فرماند ه ام در این مورد سوالی بکنم که جنازه ها ی آنان چی شده ؟
حمله کنند گان کی بودند ؟
و چطوری ما با این سرعت به آنجا رسیده بودیم نتوانستیم ردی از حمله کنند گان پیدا کنیم ؟ . تا آنجا که می دانم هیچ گروهی هم مسولیت این حمله را به عهده نگرفت .
در مسائل نظامی نباید سوالی می کردیم . هر چند در موارد دیگر هم سوالهای ما جوابی نداشت و توسط فرماندهان سرکوب می شد . ولی این مورد کاملا قرمز بود .
چندساعتی در آنجا بودیم تا اینکه بچه ها آمدند و ماشین سوخته را بکسل کردند .
به محلمان بر گشتیم . کسی چیزی نگفت . مانند همیشه این قتل هم در سکوت بر گزار شد . پچ پچها ادامه یافت.
بعد ا که به اشرف آمدم رفتم سر قبر سعید . قبرش ر ا بوسیدم . دلم تنگ شده بود شاید سرنوشت خودم را در قبر سعید می دیدم . . نمی دانم جنازه سعید اونجا بود یا نه .
الان هم دلم براش تنگ شده . برای خوبی هاش و افسوس وی از داغ ندیدن خواهرش که 20 سال در دل نگهداشته بود .
خون سعید نوروزی و آه خواهرانش دامن مجاهدین ور جوی را گرفته است .
روح سعید با دیدن حکم دستگیر ی 33 آدمکش منجمله رجوی که زنده نماند ه است تا جواب خون سعید را بدهد شاد شد ه است .
به خواهران نوروزی
دستتان درد نکند . سعید به داشتن خواهرانی مانند شما افتخار می کند .
